حمید خان علیدوستی و پاتوق فرهنگی شهرکتاب
آن سالها، با پشتیبانی مجید، ظهرهای جمعه در شهرکتاب نشستهای کتاب برگزار میکردیم که خیلی دوستانه و دلچسب بود و حمید هم در آن نشستها شرکت میکرد. حمید به کتاب و سینما و موسیقی خیلی علاقه داشت، و روزها و شبهایی که در شهرکتاب دورهم جمع میشدیم، و گپ میزدیم، حضور و صحبتهای او هم […]
آن سالها، با پشتیبانی مجید، ظهرهای جمعه در شهرکتاب نشستهای کتاب برگزار میکردیم که خیلی دوستانه و دلچسب بود و حمید هم در آن نشستها شرکت میکرد. حمید به کتاب و سینما و موسیقی خیلی علاقه داشت، و روزها و شبهایی که در شهرکتاب دورهم جمع میشدیم، و گپ میزدیم، حضور و صحبتهای او هم بسیار مغتنم بود. یادم هست وقتی کتابی میخواند که خیلی از آن خوشاش میآمد، مانند کتاب “تونل” نوشته ارنستو ساباتو که خوب در ذهنام مانده، با شور و هیجان فراوانی درباره آن حرف میزد و ما را برای خواندن آن تشویق میکرد و بسیار هم پیگیر بود، یعنی مدام میپرسید که کتاب را خواندیم یا نه؟ یکی از نویسندههایی که هر دو ما خیلی او را دوست داشتیم، میلان کوندرا بود، و همین موجب میشد ساعتها درباره او و آثارش حرف بزنیم. من به جنبههای سیاسی و اجتماعی آثار کوندرا خیلی توجه میکردم اما حمید تمایل چندانی به این جنبهها نداشت و توجه بیشتری به جنبههای ادبی و هنری نشان میداد.
پوریا و من در آن سالها خیلی به فوتبال علاقه نداشتیم ولی مجید که فوتبال را دنبال میکرد یا دیگرانی که در جمع ما گهگاه حضور داشتند با او درباره فوتبال هم بحث میکردند. فکر کنم سال ۱۳۸۵ یا ۱۳۸۶ بود که حمید مربی تیم سرخپوشان دلوارافزار و بهزاد غلامپور هم دستیارش بود. تیم آنها در شمال ایران مسابقه داشت و حمید به مجید پیشنهاد داده بود که اگر دوست دارید برای تماشای مسابقه بیایید. مجید و من راهی شمال شدیم، و برایمان جالب بود که حمید را روی نیمکت ببینیم، چند دقیقه از بازی گذشت ولی باران چنان شدت گرفت که بازی متوقف و سپس لغو شد، ولی مدتی که آنجا کنار هم بودیم بسیار خوش گذشت.
در این سالها کمتر همدیگر را میدیدیم، اما خاطرههای زیبای دورهمیهای ما در آن سالها هنوز زنده و دلنشین هستند، و به قول شاعر:«اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت»
با خودم گفتم در پایان، اگر بخواهم چیزی در این مجال کوتاه نقل کنم که لبخند حمید را در ذهنام زنده کند، چیست؟ و بلافاصله، به یاد بخشی از گفتوگوی یان ماک ایوان (Ian McEwan) با کوندرا افتادم. کوندرا در آن گفتوگو با تأکید بر اینکه رمان میتواند بینشی به ما ببخشد که در جستجوهای دیگر شاید چندان به دست نیاید، میگوید:«من معتقدم که رمان میتواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوه دیگری نمیتوان گفت. اما دشوار است بگوییم که این چیز خاص دقیقاً چیست. شاید بتوان از راه برهان خُلف آن را بیان کرد. مثلاً میتوان گفت که هدف رمان توصیف جامعه نیست، زیرا مسلما برای این کار راههای بهتری هست. یا علت وجودی آن توصیف تاریخ نیست، زیرا آن را میتوان از طریق تاریخنگاری انجام داد. رماننویسان نیامدهاند تا استالینیسم را بکوبند، چون سولژینستین میتواند با اعلامیههای خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیلهای است که با آن میتوان وجود انسانی را با تمام جنبههایش تشریح کرد، نشان داد، تحلیل کرد، پوست کَند. من هیچ فعالیت دیگر روشنفکری را نمیشناسم که بتواند کار رمان را بکند. حتی فلسفه وجودی هم نمیتواند.»
۵۹۲۴۴

ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰